نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر
نویسنده رمان: شیوا الماسی پور
ریشههای خشکیده عشق…آهار، این بیوه جوان، در آستانه ازدواج اجباری با مردی سالخورده قرار دارد. تنها نجات دهنده اش اردوان است؛ مردی که خودش دو سال پیش به خاطر احساساتش نسبت به آهار از ایران فرار کرده بود. حالا پناه بردن آهار به اتاق او، ریشه های خشکیده عشق را دوباره در قلب هر دو زنده میکند. اما آیا این عشق شانس شکوفایی دارد یا باز هم باید قربانی سنتها شود؟
قسمتی از متن رمان آهار
دستش رو زیر چونم گذاشت. آهار! رنگت عین گچ سفید شده ها؟ فقط دنبال چیزی میگشتم تا حواسش رو پرت کنم و با دیدن دخترایی که از دور نگاهشون به اردوان بود، چیزی که میخواستم رو پیدا کردم. تو وقتتو اینجا پیش من تلف نکن! برو پیش اون دخترا که دارن نگات میکنن و منتظرن برگردی پیششون! نیم نگاهی به پشت سرش انداخت و با تک خنده جذابی به سمتم برگشت. هوم…یکی اینجا حسودیش شده نه؟ ناباور تک خنده ای سر دادم و تکیه ام رو از درخت گرفتم. من؟ حسودی؟ اصلاً…مگه….من…. دوباره کار چند دقیقه قبلش رو تکرار کرد و انگشتش رو مقابل صورتم نگه داشت و مانع از ادامه دادنم شد.
صورتش جدی شد و سیبک گلوش بالا و پایین شد. نمیخواد ادامه بدی….میدونم حسی بهم نداری که بخوای حسودی کنی! نیاز نیست هر بار دوست نداشتنمو به روم بزنی! از مقابلم کنار رفت و در حالی که پاکت سیگارش رو از جیبش بیرون میکشید، به سمت ته باغ که حسابی تاریک بود قدم برداشت. ناباور سری به طرفین تکون دادم و با اینکه ازم دور شده بود، لب زدم: من نمیخواستم اینو بگم که..!چرا اینجوری شد؟ من که اصلاً چیزی نگفته بودم! با پوف کلافه ای دوباره به درخت تکیه دادم. با حرص شالم رو روی شونه ام انداختم و بلافاصله نگاهم به اون مرد افتاد.
داشت به این سمت قدم برمیداشت. دقیقا جایی که من وایساده بودم…! تند سرم رو چرخوندم و با دیدن افرا که در حال بالا کشیدن نوشیدنی توی دستش بود، به سمتش قدم برداشتم. از پشت سر دستم رو روی بازوش گذاشتم و محکم فشردم. افرا…؟ با شنیدن صدام به سمتم برگشت. چون تعدادی از دوستاش اطرافش بودن، بازوش رو کشیدم و کمی که ازشون دور شدیم، سرم رو نزدیک گوشش بردم و با صدای لرزونی لب زدم: اون اینجاست! کی؟ با دست خیلی نا محسوس به مردی که حالا جایی که من وایساده بودم، به درخت تکیه داده بود، اشاره کردم. اونجاست! ببین به درخت تکیه داده!