دانلود رمان اولین مرگ از مبینا حاج سعید PDF و APK اندروید با لینک مستقیم
نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر
نویسنده رمان: مبینا حاج سعید
سرگرد ماهر سازمان نیروی انتظامی، با یک تصادف غیرعمد میمیرد؛ البته این چیزی است که بقیه از آن خبر دارند، در حالی که مسئله پیچیده تر است! سرگرد مُردهی دیروز، تبدیل به رئیس باند امروز شده است که هدفی مهم دارد اما…این رمان، داستان زندگی هایی پر از پیچیدگی و گره هاییست که سخت باز می شوند. صبور باشید، تک به تک گره ها تا پایان رمان باز خواهند شد…
قسمتی از متن رمان اولین مرگ
هنوز شک داشتم. روی تخت نشستم. نگاهی به اطرافم کردم که چشمم به گوشیم خورد.
چراغ قوه اش رو زدم و نورش رو کم کردم. از لای در بیرون رو دید زدم ولی کسی رو ندیدم.
سریع از اتاق بیرون زدم و پریدم تو اتاق کیوان ولی دیدم مثل خرس قطبی خوابیده. پس حدسم درست بود، یک نفر دیگه توی خونه ست.
آروم رفتم سمتش و رو ی روتختیش که مثل همیشه نامرتب بود، نشستم.
دستم رو روی تیشرت سفیدش گذاشتم و تکونش دادم. آروم گفتم:
کیوان، هی پسر، کیوون! خر، الاغ. بزمجه، پاشو! پاشو یکی اومده تو خونه.
هومی کرد و به اون پهلو خوابید. چشمهام گرد شد. استغفرالله! با مشت به بازوش کوبیدم اما عین خیالش هم نبود.
پوفی کردم و سمت در رفتم. زیر زیرکی بیرون رو نگاه کردم.
داشت به سمت اتاقی که ته سالن بود می رفت. یا خدا! یعنی اگه من با اون مدارکی که لو رفته، نمیرم، حتما با این مدارکی که اینجاست می میرم!
این مدارک نشون می داد که من با پلیس همکاری کردم و باندشون رو لو دادم.
حالا ته مونده هاشون اومدن انتقام بگیرن. بابا لامصب ها، کارتون خلاف بوده، تازه طلبکار هم هستید؟!
نمی دونستم از کجا پیدام کردن ولی هرچی که بود، خدا خیرشون نده!
خمیده برگشتم تو اتاق خودم و سیم شارژرم رو از پریز کنار تختم َکندم.
بدون فکر، از لای در بیرون پرتش کردم که دقیق خورد به لیوانی که
روی اپن بود و صدای تق مانندی ایجاد کرد. خداروشکر کردم که نیوفتاد بشکنه، وگرنه کیوان سرم رو می کوبوند به دیوار
اون شخصی که تو تاریکی زیاد مشخص نبود، کمی برگشت. چند قدم عقب رفت تا ببینه چه خبره. دوباره تو اتاق رو گشتم و روی میز یه مداد پیدا کردم.
میدونم خیلی زاقارته ولی چی کار کنم دیگه! پرتش کردم که روی سرامیک افتاد و چند دوری هم چرخید و صدا داد.
یارو دید اگه هم ینجور ی وایسه، یهو ماهیتابه می خوره تو ملاجش، عقب گرد کرد و از پنجره که تازه فهمیدم بازه، در رفت.
می دونستم مسلحه؛ حالا یا سالح گرم یا سالح سرد چون بی شک بدون سلاح نمیان دزدی ولی در افتادن با اینا دل و جرئت احمقانه ای می خواد که من ندارم!
پوفی کشیدم و دوباره سرکی به اتاق کیوان کشیدم. خواب به خواب نری کیوون!