دانلود رمان ایما از (pari) PDF و APK اندروید با لینک مستقیم
نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر
نویسنده رمان: pari
نمیدانم زمانی که زنگ کلیسا به صدا در میآید، چندین شیطانِ پنهان شده از مسیح(ع) در اعماق وجودم از ترس زوزه میکشند. زمانی که قطرات باران بر صورتم میچکند، سیاهی های درونم، از پاکی باران به کجا پناه میبرند. نمیدانم در جنگ بر علیه خودم، کدام من پیروز و کدام یک مغلوب دیگری می شود. اینک ناله های روحم را خفه میکنم و مصمم تر از هر وقت دیگری، به سوی او میروم. دستانم را در دستان آتشینش میگذارم و همپای سردرگمیهای ذهنم، میچرخم و میچرخم؛ تا زمانی که رقص مرا از پای در بیاورد …
قسمتی از متن رمان ایما
این دفعه ی سومی بود که احسان سطل جلوی من رو تعویض میکرد.
هر دومون بهت زده و ترسیده بودیم! تصویر اون گربه حتی یه لحظه هم از جلوی چشمهام کنار نمیرفت.
احسان بالای سرم نشسته بود و شونه هام رو ماساژ میداد.
هر از گاهی هم یه چیزایی غرغر میکرد که من نمیفهمیدم.
احسان: تو چه مرگت شده جدیداً؟! دیگه کم مونده معدت رو هم بالا بیاری!
با بی حالی سرم رو از روی سطل بلند کردم و گفتم: پاشو برو اون طرف بشین حالت بد نشه.
همونطور که توی فکر و خیال خودش بود گفت: من حالم الکی بد نمیشه. تو راحت باش. کارِت رو بکن!
با دل درد و خستگی، خودم رو عقب کشیدم و روی فرش وا رفتم.
همونطور که به سقف زل زده بودم، با خودم فکر میکردم…
دیگه جون تو بدنم نمونده. یه کم که حالم جا اومد، با صدای خفه و ترسیده ای پرسیدم:
احسان؟ اون دیگه چه کوفتی بود؟! اون صدای جیغِ لعنتی از کی بود؟ اون گربه…اون گربه. …
احسان: داداش هیچی نگو. یه کم دیگه استرس و ترس به خودت وارد کنی، روده هات رو هم بالا میاری!
من هم شبیه تو هیچی نمیدونم. خفه شو حالم رو به هم زدی! یه بار دیگه از این حرف های چندش بزنی، روی سرِ خودت عق میزنم.
احسان: چیزی که چندشه، حرف های من نیست؛ این سطلِ پر محتواست که گذاشتیش رو به روی من!
با خستگی بلند شدم و یه جوری سطل رو، سر به نیستش کردم!
اومدم دوباره روی فرش دراز کشیدم و احسان هم کنارم دراز کشید.
احسان؟
احسان: هوم؟
از گوشه ی چشم، نیم نگاهی بهش انداختم. هنوز از حالت ترس بیرون نیومده بود!
ولی تظاهر میکرد چیزی نشده. چه صدایی میشنیدی که کنجکاو شدی بریم به انباری سر بزنیم؟