دانلود رمان بانوی پاریسی ما از دانیال معین الدین PDF و APK اندروید با لینک مستقیم
نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر
نویسنده رمان: دانیال معین الدین
در حومه لاهور، مزرعهای قدیمی صحنه تقابل آرزوهای متضاد شده است. پیرمردان همچنان به نظام ارباب رعیتی چسبیدهاند، جوانان به شهر میگریزند و کسانی که ماندهاند، هر روز بیشتر در تناقض غرق میشوند. این رمان، روایتی ظریف از انسانهایی است که میان خاطرات شیرین گذشته و امیدهای مبهم آینده معلق ماندهاند.
قسمتی از متن رمان بانوی پاریسی ما
سمندرخان در حال ورود به آشپزخانه گفت خیله خب شاه خان هم رفت پی کارش…
حسن جلوی اجاق بالای سر قابلمه ی بسیار بزرگ پر از روغن جوشان ایستاده بود و سمبوسه هایی را سرخ میکرد که رفیق و سلیمه سر میز آشپزخانه درست میکردند…
رفیق به خدمتکارها گفته بود که برای جشن گرفتن به خاطر خبر خوبی که از خانه رسیده بین همه سمبوسه پخش میکند…
اما همه فهمیدند که قضیه چیز دیگری است راننده ها و دار و دسته شان حسابی غذا خورده بودند…
اما سمندرخان را فرستاده بودند تا مطمئن شوند که یک بشقاب پر از سمبوسه به آنها هم میرسد.
باغبان پیر رفته بود اما باغبان جوانتر یواشکی خودش را به اتاق راننده ها رسانده بود و میخواست به آنها ملحق شود.
پیرترین نظافتچی، مردی لاغر اندام و تقریباً طاس با رفتاری، آرام سر به راه و نوکر صفت بیرون از آشپزخانه در حیاط پشتی نشست و امیدوار بود او را هم به حساب بیاورند.
سلیمه گفت: مواد تموم شده از ظرفی که یک کوه سمبوسه در آن چیده بودند بخار بلند می شد.
رفیق گفت: خیله خب عالیه. حالا وقت خوردنه حسن پشتش را به آنها کرد و در قابلمه ای را بلند کرد و گفت من که نمیخورم.
اما آخر سر چندتایی خورد…
بعد از غذا سلیمه که حوصله اش سر رفته بود به رفیق گفت: خب حالا چی کار کنیم؟
رفیق گفت: بشین اینجا و برام از زندگیت تعریف کن…
از اون وقتی بگو که دختر خونه بودی هیچ کدامشان زیاد از گذشته یا خانه شان حرف نزده بودند.
سلیمه فهمیده بود که رفیق زن و فرزند دارد، دو پسر؛ اما از یادآوری آن اکراه داشت. شاید هم میترسید.
چی بگم؟ من با کتک و کار سخت بزرگ شدم ما هیچی نداشتیم فقیر بودیم.
پدرم با چرخ دستی سبزی میفروخت اما وقتی معتاد شد همه چیزو فروخت.
چرخ دستی دوچرخه اش، رادیو، حتا ظرف های آشپزخونه
یک روز یکی از دوستام به من یه ساعت مچی داد از موکلتان آورده بود…
بابام منو روی زمین پرت کرد و به زور ساعتو از دستم درآورد.
دختر بیچاره طفلکی اون چطوری تونست این کارو بکنه؟
سلیمه ماجراهای بد و بدترین ماجراها را برای رفیق تعریف نکرد…
از کارهای وحشیانه ای که پدرش نسبت به او انجام داده بود چیزی نگفت…
غرق در افکار خودش شد به اطرافش نگاه کرد به چراغ و تقویم روی دیوار با تصویری از ،کعبه آن پارچه های سیاه که دور و برش با سنگ پوشیده شده و جمعیتی که دور آن طواف می کردند….
چقدر عجیب بود تا به حال اصلاً به سقف این اتاق ها نگاه نکرده بود.
سقفی آجری با میله های فلزی پنجره ای که برای عوض شدن هوا در قسمت جلوی دیوار قرار داشت.
ذهنش از این فکر به آن فکر میپرید وای با من ازدواج میکنه؟
اما میدانست که رفیق این کار را نمی کند.
رفیق که متوجه ی حال سلیمه شده بود، گفت: بیا بریم بیرون بریم باغ یه کم گلها رو تماشا کن.