نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر
نویسنده رمان: سارا شیفته
امید، پزشک شهری مغرور، فکر نمیکرد روزی دل به دختری روستایی بسپارد. عشق او و سلما آتش بازی زیبایی بود که با باران تعصبات خانوادگی خاموش شد. وقتی گذشتهی تاریک خانواده ها فاش میشود، سلما قربانی سنت های قدیمی می شود. داستان عشقی که در برابر سنت های زنگار گرفته تاب نمیآورد…
قسمتی از متن رمان تولد یک معجزه
در راه بازگشت از کارهای خودش خنده اش گرفت…
صبح با چه عزم راسخی برای دوری از سلما آمده بود ولی چند ساعت نگذشته تقدیر تمام عهد و پیمانهایش را نقش بر آب کرد.
به یاد کنایه سلما خنده اش عمق گرفت.
دخترک شیطان طاقت نیاورده و در آخر آهسته گفته بود:
ببین یک شاخه ی خشک که زیر پات شکست هم فرارت رو ملغی کرد و هم یک مهمونی روی دستت گذاشت!!
از تله های مخفیِ خونه ی ما غافل بودی؟!
سپس با لبخندی عمیق و چشمکی شیطنت آمیز از او دور شد و امید ماند و خنده ای که به سختی کنترلش میکرد.
از صبح استرس عجیبی داشت، تمام سفارشات لازم را به کبری خانم کرده و راهی بیمارستان شد…
چون نصف روز کشیک اتفاقات بود و به محض بازگشت به اتاق خواب آنها سرکشی کرد.
او بهترین اتاق از این عمارت ویلایی را به آنها اختصاص داده بود تا احساس راحتی بکنند.
اتاق بزرگی که در گذشته پدرش برای مهمانان ویژه اختصاص میداد و دارای پنجرهای بزرگ رو به حیاط دلباز ویلا بود.
تمام وسایل به رنگ سفید و صورتی چرک بودند.
او دسته گل رزهای سفیدی که در راه خریداری کرده بود را روی میزی که کنار پنجره قرار داشت، گذاشت.
در همین هنگام کبری خانم وارد شد و با تعجب پرسید: عه وا! مادر تو اینجایی؟!!!
شبیه پسر بچه ای که کار بدی کرده باشید در حالیکه جواب میداد، خودش را مقابل گلدان قرار داد تا در دیدرس کبری نباشد.
راستش! میخواستم ببینم چیزی کم و کسر نیست؟!
کبری با زیرکی نگاهی به صورت او انداخت. من که بار اولم نیست مهمون داری میکنم.
سپس با خنده ای ریز ادامه داد: هر کی ندونه فکر میکنه قراره بری خواستگاری که اینقدر استرس داری!
راستش رو بگو، خبری هست؟