دانلود رمان تیتراژ آخر زندگیم از صبا طهرانی PDF و APK اندروید با لینک مستقیم
نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر
نویسنده رمان: صبا طهرانی
صحرا دختری که زندگی تکراری خودش رو سپری میکنه، ناخواسته گیر اتفاقات عجیبی میافته. داستان از یه تاکسی شروع میشه، نه یه تاکسی معمولی، یه تاکسی مرگآور! رانندهش آقاست؟ نه. میشه گفت همه چیز از اونجایی شروع شد که رانندهی خانم ما مقابل یک مرد عجیب قرار میگیره، اما فقط اون نیست و تو خونهی صحرا هم اتفاق عجیبی میافته.
قسمتی از متن رمان تیتراژ آخر زندگیم
دستاش مشت شد و فکش فشرده آب خنکی بر روی جیگرم پاشیدم تا تو باشی با اون لحن سرد و کشندهت زخم روی غرورم نذاری.
تکیه ش رو برداشت و به سمت همون خونه رفت از حق نگذریم بینیش به فیس مردانه اش می اومد.
چیز دیگه ای نبود تا به واسطه ی اون جواب تمسخرش رو بدم. پنج دقیقه هم نگذشته بود که دوان دوان خودش رو به من رسوند.
دم آژیر پلیس و هجوم یک ون مشکی رنگ صدای فریادش من رو از عالم شوک زدگی خارج کرد: حرکت کن.
اون قدر دستپاچه شده بودم که جای کلاچ و گاز رو گم کرده بودم که نعره ی دوم رو به سرم کشید و گفت: احمق آروم تر.
زیر فرمان کوبیده و نزدیک بود با شاسی بلند پارک شده تصادف کنم که دست سومی فرمان رو به سمت خودش کشید و ماشین در خیابون افتاد.
صدای آژیر ممتد و مردی که با صلابت دستور ایست می.داد عرق سرد بر تیره ی کمرم نشسته بود و راه را گم کرده بودم.
بپیچ به راست راست… راست.
مغزم از حرفش پیروی کرد و داخل کوچه شدیم چندبار بر روی داشبورد کوبید و به عقب نگاه کرد و گفت:
گاز بده… گاز بده.
از آینه به عقب نگاه کردم و ماشین پلیس رو دیدم که دیوانه وار دنبالمون میکنه.
چرا داریم فرار میکنیم؟ ما که کاری نکردیم.
برو فقط میفهمی بروا
عصبی سرعت رو بیشتر کردم و تو دلم خودم و خودش و کل خاندانش رو لعنت کردم از این زندگی متنفرم نگاهش کردم که چه جوری عقب ماشین رو می پایید برق شیای نگاهم رو خیره کرد.
او… اون چیه؟
تیر چراغ برق بعدی کامل اون شی رو آشکار کرد ترسیده جیغ کشیده و به در چسبیدم.
اسلحه توی لعنتی اسلحه داری…
اعصابش از روی رگ برآمده ی پیشانیش مشخص بود.
با صدای خش دارش بر اثر فریادهای پی در پی داد زد:
برو تو اون مجتمع تا از کوچه بیرون نیومدن برو تو پارکینگ یک سوی نگاهم به اسلحه و سوی دیگه به ورودی پارکینگ بود.
وارد پارکینگ طبقه ای مجتمع شدیم.
برو پشت اون لندکروز پارک کن سریع
با چشم دنبال لندکروز میگشتم تا بالاخره یافتمش ماشین کوچکم پشت اون غول میلیاردی پنهان شد.
چادر داره؟ گیج و ترسیده گفتم: چی؟با کف دست محکم روی داشبورد کوبید که از جا پریده مغزم دوباره شروع به
فعالیت کرد و گفت:
این لیموزین چادر داره یا نه؟
داره صندوق عقبه.
بدون حرف دیگه ای سوئیچ رو برداشت و صندوق عقب رو باز کرد.
عقب برگشتم و دیدم در حال کشیدن چادر بر روی ماشین هست.
وقتی دستهاش رو بالا میبرد برق اون اسلحه بر روی پهلوی چپش چشمم رو میزد.
سر به فرمان گذاشتم و به شب لعنتی که قصد تمام شدن نداشت لعنت فرستادم.
کمی در رو باز کرد و به سختی سوار شد قبل از بستن در چادر رو درست کرد و در رو بست همون لحظه چراغ قرمز ماشین پلیس روی چادر ضخیم افتاد و قلبم رو لرزوند.
اگه همین الآن دزدگیر ماشین رو فعال کنم و شروع به جیغ زدن کنم من رو پیدا میکنن یا جسدم رو؟
چه من رو پیدا میکردن و چه جسدم رو حاضر نبودم لحظه ی دیگه ای کنار…