دانلود رمان خدای شیطنت از نیاز احمدی PDF و APK اندروید با لینک مستقیم
نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر
نویسنده رمان: نیاز احمدی
نازنین دختر شیطون و زبون درازی که فکر می کنه با ازدواج کردن می تونه از گیر باباش در بیاد پس با خودش شرط می کنه به اولین کسی که خواستگارش بود جواب بده. اون با پسر دوست مامانش ازدواج می کنه و برنامه داره بعد عروسی در بره اما امین هم همین برنامه رو داره….؟
قسمتی از متن رمان خدای شیطنت
خوش اومدی پرنسس…
با وحشت به صورت امید نگاه کردم که دستمالی رو روی صورتم گذاشت که گیج و بی حال شدم…
زیر لب فقط آخرین جمله اش رو شنیدم که گفت “متاسفم نازی” و بعد سیاهی مطلق…
چشمام و باز کردم که به زور تونستم دور و برم رو ببینم…
با یاد آوردی چطوری اومدم به این خوک دونی عصبی زیر لبی لعنتی گفتم…با صدای امیر ارسلان که از پشت سرم می اومد گوشام رو تیز کردم.
به هوش اومدی پرنسسم…
بدبخت چرا دست و پام رو بستی با ا ین کارات میخوای چی رو ثابت کنی…
هاااا…فکر کردی این مملکت قانون نداره؟
با تموم شدن حرفم قهقهه رفت هوا و توی اون اتاق خالی اکو شد …
تمام اتاق رو یک لامپ کم نور روشن میکرد.
اومد و جلوم نشست با خنده گفت:
برو گمشو…
دوستت دارم میفهمی
دستی به صورتش کشید و گفت:
بیا یکم باهم حرف بزنیم تو که هیچ وقت نذاشتی لااقل الان حتی به اجبارم شده به حرفام گوش میدی
با پوزخند به سر و تا پاش نگاه کردم که عصبی چونم رو توی مشتش گرفت و فشار داد.
میدونی دختر همین نگاهت با اون پوزخندی که همیشه کنج لبت هست چنان منو میسوزونه…
به خدا اون فحش هات تاثیر روم نداره بلکه بیشتر حریص میشم تا به دستت بیارم…
بی خیال تو چشماش نگاه کردم تاحالا آدم به این بدبختی ندیده بودم…
چقدر بدبخت بود که بخاطر حرفای چرتش که هیچ کس بهش گوش نمیده مجبور بود یکی رو با قفل و زنجیر ببنده تا شنونده جور کنه…
چونم رو ول کرد و بی حال خودش رو روی صندلی ول کرد.
میسوزم…
اخه تو چی میدونی…تو عاشق نیستی که بفهمی من چطوری دارم توی عشقت
بی توجه به حرفاش به پنجره که سمت چپم بود نگاه کردم …
اسمش رو نمیشه گذاشت پنجره یک مربع کوچولو بود.
با اینکه روش رو با کاغذ چسبونده بودن ولی تونستم یک چیزای ببینم…هوا تار یک شده بود…
وای نه همه نگرانم شده بودن خدایاااا منو از دست این منگول نجات بده….
دارم برا ی تو حرف میزنم هوووی…