دانلود رمان دلارای از حنانه فیضی با لینک مستقیم

دانلود رمان دلارای از حنانه فیضی با لینک مستقیم
دانلود رمان دلارای از حنانه فیضی PDF و APK اندروید با لینک مستقیم

نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر

نویسنده رمان: حنانه فیضی

چکیده رمان دلارای

دلی و ارسلان باهم رفتن پاساژ و چون دلارای اون روز سر و وضعش خوب نبود یکی از بوتیک دارا تحقیرش کرد و خواست از بوتیک بیرونش کنه که ارسلان جنجالی به پا کرد که پای حراست و پلیس باز شد…

قسمتی از متن رمان دلارای

به محض بستن کمربند آلپ ارسلان پایش را روی پدال گاز فشرد…

ماشین با صدای وحشتناکی از جا کنده شد و دلارای ترسیده جیغ کشید: ارسلان

سرعت بلافاصله بالاتر رفت…ارسلان نه به چراغ قرمزها توجهی نشان میداد، نه به ماشین های اطراف که معترض بوق میزدند.

نگاهی به دلارای که ترسیده چشمانش را بسته بود انداخت و خندید: نترس زنده میرسی

دلارای با خنده نالید: نه راحت باش زنده برسمم داراب میکشم

آلپ ارسلان لبخند زد و دلارای بلند تر خندید…

چند دقیقه بعد رو به دلارای پرسید:

کجاست مدرسش؟ دلارای با استرس جواب داد: آرمان بیست و چهار

نگاهی به تابلوها انداخت: درست آدرس بده مگه من چندبار اومدم اینجا؟

اگه یاد نداری پیادت کنم همینجا…دلارای متعجب خودش را جلو کشید و به اطراف خیره شد

الان میگم چرا اینطوری میکنی؟ اون کوچه آخری و رو برو راست…

بالاخره ارسلان در کوچه ی آخر پیچید…بپر پایین که از کار و زندگی انداختیم…

دلارای کلافه نالید: نمیتونم

ارسلان عصبی پوف کشید: دیگه چته؟

سرایدار مدرسه جلوی دره خب؟!

ن برم منو راه نمیده تو مدرسه که

یسره باید یا با والدین بریم یا کلا راه نمیدن

دارابم میاد میبینه من مدرسه نبودم ای خدا

ارسلان طلبکار نگاهش کرد…تا شب باید علاف تو باشم نه؟

دلارای ملتمس سر تکان داد: حالا چیکار کنم؟

ارسلان کلافه پوف کشید…دلش به حال صورت رنگ پریده ی دلارای سوخت…

نه از سر مهربانی یا دوست داشتن، فقط درکش میکرد!

دلارای در خانوادهای بزرگ شده بود شبیه به خانواده آلپ ارسلان همانقدر زجرآور و استرس زا

آفتابی اش را از چشم برداشت و به دلارای گفت: پیاده شو

چی؟! بپر پایین لفتش نده وگرنه من میرم. دلارای معطل نکرد

از ماشین بیرون رفت و در را بست.

آلپ ارسلان دستش را گرفت و سمت مدرسه راه افتاد.

دلارای وارفته گفت…

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
دلی و ارسلان باهم رفتن پاساژ و چون دلارای اون روز سر و وضعش خوب نبود یکی از بوتیک دارا تحقیرش کرد و خواست از بوتیک بیرونش کنه که ارسلان جنجالی به پا کرد که پای حراست و پلیس باز شد...
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: دلارای
  • ژانر: عاشقانه، بزرگسال
  • نویسنده: حنانه فیضی
  • ویراستار: بخیز
  • تعداد صفحات: 5387
  • منبع تایپ: بخیز
خرید کتاب
50,000 تومان
لینک کوتاه:
برچسب ها
دیگر آثار
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره ما
بخیز: همراه شما در مسیر رشد و شکوفایی. با بخیز، دنیای درون و بیرون خود را کشف کنید، از سفر و گردشگری لذت ببرید، به سلامت و زیبایی خود اهمیت دهید و در مسیر موفقیت گام بردارید.
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بخیز رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!