دانلود رمان روژیار از سارا PDF و APK اندروید با لینک مستقیم
نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر
نویسنده رمان: سارا
در دنیای خاکستری دلا، هیچ چیز تصادفی نیست. نه ده سال تنهاییاش، و نه ظهور ناگهانی آن مرد مرموز. وقتی تکههای پازل گذشته شروع به کنار هم قرار گرفتن میکنند، دلا باید تصمیم بگیرد: با حقیقت روبرو شود یا دوباره فرار کند. رمانی تاریک با صحنه های خشن و دیالوگهای تیز.
قسمتی از متن رمان روژیار
دوباره سرمو گذاشتم رو فرمون تا یکم آروم شم همه ی این سالها با هزار جور مشکل دست و پنجه نرم کردم که نخوام یروزی این حرفا رو بشنوم…
اما انگار آدما اصلا براشون مهم نیست که تو واقعا خانواده ای کنارت داری یا نه…
اونا هرجور بخوان دلتو میشکنن بدون اینکه لحظه ای بخوان پشیمون شن چیزی که من همیشه حواسم بهش بود…
حواسم بود به ناحق دلی نشکنم…که نخوام تاوان شکستن قلب کسیو بدم…
بعد از حدود نیم ساعت حالم بهترشد و تونستم از پارکینگ بیام بیرون…
با کمترین سرعت ممکن رفتم خونه.
امروز اصلا حوصله ی باشگاه رو نداشتم دلم میخواست بمونم خونه….
ماشین رو پارک کردم کلید مو برداشتم و وارد آپارتمان کوچک و دنج خودم شدم…
یه دمنوش برای خودم درست کردم و روی یکی از کاناپها دراز کشیدم.
بعد این همه سال زندگی مستقل و سر و کله زدن با هزار جور آدم هنوزم ذات بعضی از آدما برام غیرقابل باوره اینکه چقد میتونن پلید و دروغگو باشن و درنهایت تورو مقصر هر بلایی سرشون میاد بدونن…
تو همین فکرا بودم که صدای پیام گوشیم اومد برداشتم آریا جواب دادو شماره نیک رو برام فرستاد زیرشم نوشت
…. همه چی روبراهه؟
فقط نوشتم آره و به شماره ی نیک خیره شدم…
حالا دیگه مطمعن نبودم که بهش زنگ بزنم یانه!!
اونا دوستای صمیمی من نبودن؛ حتى اگه همین ارتباط کوتاه هم از بین میرفت هیچ تعلق خاطری بین من و اون پسرا نبود …
اما از بطرف کنجکاو بودم که دقیقا چی ب تلما گفته که این دختر با اون حجم عصبانیت اومد سراغ من…
تکیه دادم به کوسن پشت سرم….
شایدم تهه دلت نمیخوای این ارتباط کم هم از بین بره؟؟
میخواستم با خودم صادق باشم
که هست…
هرچی
اما مطمعن نبودم
هیچوقت درگیر همچین مشکلایی نشده بودم همیشه ترک کردن و کنار گذاشتن آدما برام خیلی راحت بود هیچکس اونقدر عمیق وارد زندگی من نمیشد که کنار گذاشتنش بخواد سخت باشه .
گوشیم رو کنار گذاشتم تا سر فرصت فکرامو بکنم و بعد تصمیم بگیرم که به نیک پیام بدم یانه…
تا آخر شب فقط توخونه خوردم و خوابیدم و تواینستا
چرخیدم…
ساعت از نیمه ای شب گذشته بود که شماره ی نیک رو ذخیره کردم و براش نوشتم
“… سلام من دلا هستم… باید حرف بزنیم…”
نیم ساعتی منتظر موندم اما نیک جواب نداد منم رفتم
تو تخت و خوابیدم…
اما تا خود صبح هزار بار بیدار شدم و گوشیمو چک کردم
اما همچنان خبری از نیک نبود.
دم دمای صبح بود که خوابم برد…
طبق معمول هر روز بیدار شدم اماده شدم و رفتم شرکت.