دانلود رمان شالوده عشق از zk با فرمت PDF و APK اندروید با لینک مستقیم
نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر
نویسنده رمان: zk
روی کاشی های سرد حمام نشسته و سعی میکنم که تصویر مقابلم را هضم کنم…! با بغض تعجب و ترس دستم رو داخل وان میبَرم و به خون هایی که رنگ آب را سرخ کرده، خیره میشوم. مردمک چشمانم بالاتر میاد…تَنِ ظریف یک دختر را میبینم. یک دختر زیبا با چشمان بسته و موهای طلایی که به خاطر غوطه ور شدن در آب کمی تیره تر از حالت عادیاش شده و پوست روشنش زیر هالوژن های لوکس حمام از همیشه رنگ پریدهتر به نظر میآید.
قسمتی از متن رمان شالوده عشق
برای این که گندم بتواند از نبود آذربانو استفاده کرده و با آن پسر بیرون برود با هزار اداواطوار امیرخان را به بهانه ی خرید تا پاساژ وسط شهر کشانده بودم.
چهره اش وقتی که گفت با نجمی برو اما من مثل یک حیوان بازیگوش آویزان آرنجش شدم و لب زدم که فقط همراهی تو را میخواهم تا ابد برای خنداندنم کافی بود.
البته هنوز هیچی نشده از آمدن با او پشیمان شده بودم…
باشه بیخیال از این طرف بریم…
دزدگیر ماشین مشکی رنگش که کم از یک اژدهای عظیم نداشت…
اما به اعتقاد خودش دختر زیبایی بود را زد و کنارم آمد.
بریم.
هنوز دو قدم بیشتر نرفته بودیم که دستم را محکم گرفت و چشم غره رفتن به هر پشه نری که از کنارم رد میشد را شروع کرد.
پیر و جوان نمیشناخت و به هیچ جنس مخالفی رحم نمی کرد.
مقابل یک مغازه لباس عروس که ایستادیم، متعجب دستی به زیر بینی اش کشید و همراه چشمکی که تمام قلبم را زیر و رو می کرد، گفت بالاخره وقتش رسید؟
می دونستم اینجوری میشه اون نگاه های خیره درست کردن غذای مورد علاقم پس بالاخره تصمیم خواهش کنی بیام بگیرمت… هووم؟
امیرخان
می گیرم عزیزم من کلا آدم بگیریم. اما به شرطی که قول بدی بشی همونی که من میخوام.
اخلاقتو درست کنی. هر کی اخلاقش خوب باشه من میگیرمش!
این چرت و پرتاچیه میگی؟ بس کن لطفاً… مشتری دارم دو ماه دیگه عروسیشه خواست لباسشو من بدوزم…
یعنی تو مارو سرویس کردی یه دقه آروم بشین خب…
حتماً باید به کاری انجام بدی؟ دردت چیه؟! امیرخان بیرونیم
دردت چیه تو دختر؟ پول میخوای؟ خونه میخوای؟ ماشین میخوای؟ هر چی میخوای بگو اگر من بی غیرت گردن شکسته نیازتو برآورده نکردم…
شروع کن خودتو به آب و آتیش زدن مگه کم تو اون آشپزخونه از خودت کار می کشی که حالا این مسخره بازیارو هم از خودت در میاری؟!
معلوم بود که نمیشد هیچ وقت نمیشد با این مرد آرام و منطقی صحبت کرد.
بعد از آن سورپرایز شیرین نمیخواستم به همین زودی بینمان شکر آب شود…
اما از آنجایی که امیرخان اگر فقط یک روز در پی تحمیل نظرش برنمی آمد روزش شــــب نمی شد، مثل خودش اخم هایم را درهم پیچیدم و تخس سر بالا گرفتم.
کار شرکتو که ازم گرفتی حالام گیر دادی به این؟ انقدر خفم نکن امیرخان…
میدونی که اینجوری جلد نمیشم فراری میشم میشناسی تو منوا
تعجب کوچکی که در نگاهش آمد را با یک نیشخند عصبی جبران کرد.
درست میگی… میشناسمت. اما فکر کنم تو یادت رفته کی مقابلت وایساده مواظب باش شمیم…
به همین حصار شل دورت راضی باش ازش دور نشو.
کاری نکن یه قفس سفت و سخت برات بسازم قفسی که هیچ نیازی به این که زندانی کوچولوش جلدش باشه…
یا نه نداره برعکس انقدر قل و زنجیرش زیاده که از ماده ببر هم گربه ملوس می سازه
از جدیت و لحن محکمش نفسم بند آمد و آلارم هشدار در مغزم زده شد.
نباید تا این حد بی احتیاط عمل میکردم. هر چه باشد او امیرخان بود و من بهتر از هر کسی می دانستم که وسعت دیوانگی هایش حدومرز ندارد
اگر به سیم آخر میزد هیچ چیز نمی توانست جلودارش باشد!
از استرس این که بخواهد از این به بعد تمام تمرکزش را روی من بگذارد نفس عمیقی کشیدم…