نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر
نویسنده رمان: تینا برزگری
تینا در دام سنت های خانوادگی گرفتار شده است. ازدواج با سعید نه یک انتخاب، که تقدیری محتوم بود. در این رابطه اجباری، هر روز به دنبال یافتن معنایی برای ادامه دادن است. رمانی صادقانه درباره فشارهای اجتماعی، انتظارات خانوادگی و تلاش برای یافتن خوشبختی در میان ناخواسته ها.
قسمتی از متن رمان عشق اجباری
پسره دیوونه پاشو کارت دیر شد…
بعد از اون صدای بلندی که من حرف زدم آقا سعید تازه به خودشون زحمت دادن و چشاش و باز کرد و همون جورکه داشت به بدنش کش و قوسی میداد گفت: این چه طرز بیدار کردنه؟
آدم میاد میشینه کنار دستش آروم تکون میده بعد دید اگه بیدار نشد طرف آروم صداش میزنن…
تینا:درساتون تموم شد آقای معلم؟اصلا تقصیر منه که اومدم بیدارت کنم حقت بود خواب بمونی
از کار بیکار بشی بعد اون موقع حالت ومیپرسیدم،
سعید: اوا هنوز تموم نشده، دوماًمگه ساعت چنده؟
تینا: ساعت چهار و نیِم
سعید:خب پس هنوز وقت دارم.
تینا:به جهنم، این و گفتم و با حرس راه افتادم از اتاق برم بیرون که سعید گفت: کجا وایسا ببینم…
تینا: بفرمائید اگه درسی چیزی مونده من در خددددمتم…
سعید:به کی گفتی پسره دیووونه؟ هان؟
تینا:به تو، دیوونه ای دیگه نیستی؟
اون ازحرف هات سر ناهار اون از کارت سر ناهار من اسم آدمی که این جور کارارو بکنه میگم دیوونه حالا اگه شماچیزه دیگه میگین دیگه اون بحثش جداست…
بعد سعید از حرفام خندش گرفته بود و با خنده گفت: آره راس میگی، ببخشید. من یه ذره تند رفتم سر ناهار…
تینا: ا….ِتازه میفرمائید تند رفتین…
نه تو رو خداخیلیم آروم رفتین می نداختی دنده سه از اونم خوب ترمیرفتی…
بعدباصدای آروم تری گفتم: ببخشید، ببخشید
فکر کرده همه چی با معذرت خواهی َحل میشه این وگفتم و از اتاق اومدم بیرون رفتم توآشپزخونه
نشستم روصندلی و همین جور داشتم غر میزدم…