نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر
نویسنده رمان: سیما نبیان منش
شیوا دختر زیبا و شیطونی هست که از قضا چشم خلافکار جذابی به اسم شهرام دنبالشه اما اون به هیچ قیمتی حاضر نیست با این خلافکار وارد رابطه بشه تا اینکه….تا اینکه مادر مجرد شیوا ازدواج میکنه و اون همراه مادرش به خونه ی جدید شوهر مادرش نقل مکان میکنه و اونجاست که در کمال ناباوری متوجه میشه شهرام همون خلافکار جذاب سمج، پسر شوهر مادرش هست!! پسری که هر شب به اتاق شیوا میره و وادارش میکنه باهاش ….
قسمتی از متن رمان عشق صوری
باترس تو چشم های نافذش خیره شدم. ظاهرش و نوع نگاه هاش جوری بود که آدم ناخواسته ازش می ترسید.
منم ترسیده بودم. اونقدر که نمیدونستم چیکار کنم.
دوباره پرسیدم: بده خودت میفهمی بچه زرنگ…
برای چی میخوای!؟ نتونستم مقاومت کنم و اون گوشی رو ازم گرفت.
گوشی ای که قفلش رو خودم زده بودم.
یکم باهاش ور رفت و بعد پوزخند زنان رفت تو پیامهام و گوشی رو نه خیلی محکم کوبوند به صورتم:
هاج و واج نگاهش کردم. فندک رو از دستم بیرون کشید و خلاف جهتی که ایستاده بودم به راه رو مبهوت نگاهش کردم.
واقعا همه چیز برعکس از آب دراومده بود.
اومده بودم که از خجالتش دربیام ولی برعکس اون بود که از خجالت من دراومده بود.
اه لعنت به من که به طرز بچگونه ای همه چیز رو به ضرر خودم تموم کرده بودم.
بدو بدو خودمو بهش رسوندم. تند و سریع قدم برمیداشت در حالی که همچنان بخاطر کلاه سویشرتش نمیشد درست و حسابی صورتش رو دید.
با اون کفش های لعنتی نمیتونستم درست و حسابی مثل خودش تند تند قدم بردارم: هی…وایساااا…لطفا به حرفهام گوش بده….
اصلا اهمیت نمیداد و فقط همینطور تند تند راه میرفت و سیگار دود میکرد.
کوتاه نیومدم و بازهم دنبالش رفتم: خواهش میکنم… ببین….من واقعا پیاماتو…اه باشه اصلاً تو درست میگی ولی دیگه تکرار نمیشه …
صبر کن…پیشه فقط چند لحظه صبر کنی!؟ نه! انگار قرار نبود اصلا اهمیت بده! عاجزانه گفتم: خواهش میکنم صبر کن من با این کفش ها خیلی نمیتونم راه بیام…
دود سیگارشو فرستاد هوا و گفت: برو دختر…برو پاهای قشنگتو خسته نکن.
دیگه همچی تموم. من با جرزنا وارد معامله نمیشم…