نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر
نویسنده رمان: نسا حسنوند
سر گذشت زندگی یک زن و مرد است که هردو در یک نقطه با هم یکی می شوند. زنی شکست خورده به نام سپیده که نوزادش را از دست می دهد و بزرگترین وارث خاقان ها که برای رسیدن به ارث و میراث پدرش، زنی می خواهد که برایش بچه بیاورد. این دو اتفاقی باهم برخورد میکنند و دقیقا وقتی که سپیده میخواهد خودکشی کند سر و کلهی شادمهر پیدا می شود و…
قسمتی از متن رمان نقطه ویرگول
قرار بود تمامش کنم…
قرار بود آن چاقو مستقیم در قلبش فرو رود و به درک واصلش کنم
اما موقع انجامش دست هایم، قلبم تنم تمام روحم به رعشه درآمد و در نهایت با هول و ولا به رخت خوابم پناه آوردم.
پتو را کامل روی سرم کشیدم و زیر پتو به خودم لرزیدم.
دندان هایم از سرمایی غریب به هم میخورد و من لجوجانه سعی داشتم جلویشان را بگیرم.
یعنی قرار بود تا کی این وضع را تحمل کنم که شجاعت این کار را پیدا کنم؟
چشمه ی اشکم در گرمای زیر پتو جوشید و آرام شروع به گریه کردن کردم.
کاش خدا یا جانِ من را می گرفت یا جان آینه ی دقم را…
شهامت کشتنش را که به من نمیداد حداقل خودش کاری می کرد.
من دیگر بریده بودم از این وضع به خودش قسم که دیگر نمی توانستم.
روزهای بعد که گذشت بیشتر به این پی بردم که خونش برایم حلال بود و من بی خود دست دست کردم.
روزگارم را جهنم کرده بود بی پدر از گیرهای ریز و درشتش بگیر تا تلاشش برای نزدیک شدن به من…
این بار به هیچ طریقی کوتاه نیامدم و تن ندادم به تن اش.
سخت بود، کتک خوردم از چک و سیلی بگیر تا کمربند ولی هر طور که شد اینبار را از خودم محافظت کردم و به تن خسته ام آرامشی درونی هدیه دادم…
اما این خوش خیالی ام زیاد مدت دار نشد که با کار که کرد هزار بار خدا خدا کردم که کاش اجازه میدادم خودش را با من خالی کند اما دست به همچین کاری نمیزد…
نیمه های شب بود و من با زور مسکن ها در خواب فرو رفته بودم خوابم مثل همیشه سبک بود و با تقه ای بیدار شدم…
همین شد که صدای جیغ جیغ موجودی از خواب پراندم و وحشت زده بیدارم کرد
اولش فکر کردم باز هم خواب دیده ام اما با امتداد پیدا کردن آن جیغ ها مطمئن شدم واقعی است. صدای آدمیزاد نبود!!
هول زده از اتاق کوچک بیرون زدم و دستم را روی پریز برق کشیدم. برق روشن شد و من با دیدن صحنه ی روبه رویم ناخوداگاه جیغ کشیدم
برزووو….