دانلود رمان همراز دل از ریحانه نیاکام PDF و APK اندروید با لینک مستقیم
نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر
نویسنده رمان: ریحانه نیکام
همراز دختری که در گذشته اتفاقاتی افتاده که پدر و مادرش و از دست میده و با خالش زندگی میکنه و در این بین با آمدن عموی همراز و برگشتن همراز پیش خانواده پدریش و آشنا شدنش با امیر ارسلان …
قسمتی از متن رمان همراز دل
لباس توی تنم به خوبی نشسته بود همانطور که تصورش را داشتم کشیدم و با دست های پر توان خانم رحمانی دوخته شده بود …
از بهار خواسته بودم با این لباس چند عکس ژورنالی بگیرد؛ برای جذب مشتری عالیست…
کاری که بعداز هر بار طراحی هایی که بنظرم خوب بیایند و با نظر خاله جان میفرستیم برای دوخت و بعد از ان بعنوان مدل و جزو کارهای خاص به فروش میرسد…
تارا با عصبانیت در را باز میکند و با تمامی حرصی که نمی دانم از کجاست می گوید: زنیکه عوضی میاد سفارش میده پرو میکنه؛ حالا میگه نمی خواد!!!
میگم نمیشه خانوم شما قرارداد دارین؛ باید اولش به این فکر میکردین که می خواین یا نه؟!
برگشته میگه “من از این مدل خوشم نمیاد اصلا این مدلی نیست که میخوام”…
میگم نه، این قرارداد؛ اینم اون طرحیه که میخواستی همه چیز حی و حاضره دیگه بهونت واسه چیه؟
میگه ” از مدلش خوشم نیومده. اشتباه شده؛ شماها اصلاً به سفارشات مشتریانتون بی اهمیتین …
نمیدونم میرم صنفتون ازتون شکایت میکنم
بعد خیلی ریلکس روی میز نشست و ادامه داد: منم انداختمش بیرون و گفتم برو هر غلطی میخوای بکن …
زنیکه خپل گنده بک…. از سنش خجالت نمیکشه…
میاد مدلی میگه که اندازه من نیست؛ اما اون بی ریخت نمیدونم چی فکر میکنه واسه خودش…
نفسش را با حرص بیرون میدهد و من برای انکه ارامش کنم لیوان ابی به دستش میدهم وکنارش مینشینم و میگویم:
اینقد سخت نگیر تو که جوابش و دادی در ضمن این جور ادما زیادن شاید واقعا دست خودشون نیست.
ماهم اینطور مشتری ها یکی دوتا نبوده اخریم نیست؛ خودت ناراحت نکن…
میخندمو میزنم به در شوخی و ادامه میدم: ببین تورو خدا الان حرصی شدی پوستت چروک شد خواستگارای نداشتت میپرنا، از من گفتن بود…خوددانی
تارا لبخندی به لبهایش می اورد با تاسف سر تکان میدهد و باضربه ای به کمرم میگوید:
پاشو برو یکمم سنگین باش بهار تو اتاق منتظرته عکسا رو گرفتی بیار نشونم بدین…
… عکسای زیبایی گرفته بود و این نشان از مهارت در کارش رانشان میداد …
عکاسی که باب میل و سلیقه همیشه سخت تاراست
تارا برای رسیدن به اینجا و این موقعیت تلاش های زیادی کرده بود.
به طوریکه اغلب اوقات شب تاصبح به خانه نمی امد تا سفارشات را تحویل مشتریان بدهد و همیشه خوش قول بود…
حتی با وجود خستگی های بیش از حد؛ تارا از زندگی و جوانیش برایم گذاشته و میکند.
هرچه که خواستم برایم براورده میکرد؛ تارا برایم در زندگی از هر چیزی با ارزش تر است….
بنظرم خوب توانسته با اینکه مادر نبوده؛ اما در حد یک پدر و مادر مرا بار بیاورد و من هر چه دارم و ندارم همه از اوست.
فقط تنهام نقطه ابهامی که در زندگیم وجود دارد اینکه چرا من با وجود خانواده پدری باز هم تنها و جدا هستیم و چه دلیلی باعث این جدایی و تنهایی است؟؟؟