دانلود رمان گرداب از سهیلا ترابی با فرمت PDF و APK اندروید با لینک مستقیم
نسخه کامل قابل اجرا بر روی موبایل و کامپیوتر
نویسنده رمان: سهیلا ترابی
سایه داستان عشق یک دختر ۲۲ ساله به حامد مرد ۴۰ ساله ای رو روایت میکنه، سایه عاشق و دلباخته ی دوست پدرشه ... برای رهایی از این عشق با نوید دوست میشه، دست روزگار نوید و حامد رو مقابل هم قرار میده…سایه طی یک اتفاقی مجبور به اعتراف عشقش میشه، اما حامد رو از دست میده، خبر ها به گوش پدرش میرسه، سایه در اثر یک تصادف به کمای یک ماهه میره…و داستان از این جا به بعد هیجانی تر میشه…
قسمتی از متن رمان گرداب
لب به دندان گرفت، به چشمان خسته و غمگین حامد خیره شد.
تحمل دیدن غمش را نداشت! چرا نمی خوای بفهمی؟
حامد بی حوصله گفت: چی رو بفهمم سایه؟! من می خوام ازدواج کنم اون وقت تو به چه حقی اومدی مانع من بشی؟!
من نمی فهمم، این سر و صداها رو برای چی راه انداختی؟
سایه سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند.
تو اون زنو دوست نداری، فقط به خاطر من داری این کارو می کنی…
حامد دست در کمر گرفت، نگاه از سایه گرفت، به روبه رو خیره شد
اخه به تو الف بچه چه ربطی داره؟ سایه درمانده سعی کرد توجه حامد را جلب کند.
نالید میرم بخدا تو زندگیت نمی مونم، اما تو حق نداری بخاطر من الف بچه زندگیتو نابود کنی…
حامد به سایه نگاه کرد، سایه تو رو خدا دست بردار، چه تو باشی چه نباشی من ازدواج می کنم.
سایه پافشاری کرد. نمی ذارم، حداقل با زنی که نمی شناسی نمی ذارم…
حامد کنترلش را از دست داد، مگر می شد آرام گرفت، سایه دیگر همان دختر سر به زیر و حرف گوش کنی که سال ها می شناخت نبود.
سایه ساکت شو، ساکت از وقتی که من احمق پامو گذاشتم تو اون خونه.
اون حرفایی که نباید می شنیدم و شنیدم، هر روز و هر شب دارم خودمو لعنت می کنم…
زندگیم از این رو به اون رو شده، نمی تونم نفس بکشم. سایه بغض کرد.
فقط بخاطر من؟ حامد با بی رحمی به چشمان خیس سایه جواب داد
اره دقیقا به خاطر وجود تو…سایه بغضش را قورت داد.
معذرت می خوام…معذرت می خوام بدون اینکه بخوام عاشق شدم…
معذرت می خوام بدون اینکه بخوام تو شدی عشقم…تو شدی شب و روزم…
من که سال هاست زندگیم از این رو به اون رو شده…
تو فقط چند ماهه زندگیت عوض شده… سه ماهه فهمیدی…
وقتی تو ازدواج کردی من عذاب کشیدم، دم نزدم، تو عروسیت رقصیدم کسی از حال بدم خبر دار نشد.
بچه تو بغل کردم و بوسیدم حرفی نزدم….چطوری می تونی انقدر بی رحم باشی؟!
فقط بگو برو میرم…اما نگو بخاطر من زندگیت نابود شده … بخاطر من میخوای از همه فرار کنی…
احساسمو له نکن…حامد با درد پلک بست، دیگر تحمل دیدن زجه های این دختر را نداشت…
!حق نداری احساسمو له کنی…مثل هی لجن باهام رفتار نکن